تبلیغات
طرف ما شب نیست - خیلی زود، خیلی دیر،
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...
خیلی زود، خیلی دیر،
چهارشنبه 17 آذر 1395 ساعت 13:00 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

"پاییز را دوست نداشت دلش نمی خواست از خواب بیدار شود، چشم هایش را که باز کرد، احساس می کرد انگار نیمی از سرش متعلق به کس دیگری است". این جمله ها را تنها خودم راجب خودم دانسته ام، اگرچه خیلی طول کشید تا بدانم اما دست آخر فهمیدم. چشم هایم را می بندم، همه چیز محو و کمرنگ می شود، می شوم یک ذره خیلی خیلی کوچک که روی آب معلق است.

کسی پرده ها را کنار می زند نور می خورد توی چشم هایم شبیه وقتی که صبح می شود.

دوباره چشم هایم را می بندم، انگار تازه بیدار شده باشم یا تازه به دنیا آمده باشم. یواش یواش روی پوستم پولک های قرمز در می آید. خنکی آب مرا به خنده می اندازد، من می روم توی کله ی خودم که ماهی شده ام و فکر های ماهی گونه می کنم باله هایم را تکان می دهم و شنا می کنم، انقدر خوب شنا می کنم که یادم می رود تازه به دنیا آمده ام. صدا ها زیر آب کش می آیند و من از حرف های مبهم آدم های که بیرون تنگم ایستاده اند و سر و صدا می کنند چیزی سر در نمی آورم، نمی خواهم که سر در بیاورم. صدا ها را که بعضی هاشان مضطرب است را رها می کنم، خودم را می سپارم به روح خودم که از آسمان آمده و دست مرا گرفته است و دور تا دور دنیای کوچکم می گرداند،دور تا دور تنگم. من همین طور شنا می کنم و شنا می کنم و شنا می کنم و سر می خورم و می رقصم و بزرگ می شوم. توی رویا هایم چرخ می زنم و فکر می کنم روزی قدم به قد درخت ها خواهد رسید. روی تنم جوانه سبز می شود. آرزوهایم را با خوشحالی می گذارم توی حباب ها و می فرستم بروند روی آب. من مست می شوم، می خندم، گریه می کنم، گیج می شوم، یک جوری می شوم شبیه وقتی که یک فرشته به آدم دست بزند، وقتی که برق سر انگشت های یک فرشته آدم را از خواب بپراند، انگار این منم! جان می گیرم، آه می کشم، دوباره دلم گرفته است. بعد همین طور توی تنگم می چرخم و چشم هایم غمگین تر می شود، انگار یک دلتنگی غریب چسبیده باشد به من، مثل جوهری بی رنگ که توی آب پخش می شود. و همه مرا همه دنیای مرا به خود آعشته می کند. اما هیچ کس هیچ چیز نمی بیند. همه تنگم بوی دلتنگی می گیرد و من باز توی تنگم آرام می چرخم بعد صورتم را می چسبانم به شیشه تنگ، یادم می آید خودم را و همه کسانی که من بودم و به آخرین تصویری که از خودم یه یاد دارم. یادم می آید که قرن هاست از عمرم گذشته و یک ماهی نمی تواند اینقدر زنده بماند. باز توی تنگم می چرخم و صبر می کنم تا زهر خنجر های خستگی، چشم هایم را خواب کند، باله هایم را کمتر و کمتر تکان می دهم. شبیه کسی که از دست و پا زدن دست کشیده است. من توی تنگم، توی دلتنگی، توی بغض های خفه، توی جوهر بی رنگ غم، آرام آرام غرق می شوم، و چند پولک خیس روی زمین برق می زند...


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :