تبلیغات
طرف ما شب نیست - دختر سرحدی!
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...
دختر سرحدی!
سه شنبه 16 شهریور 1395 ساعت 09:14 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )
این روز ها که نبودم زیر پونز نقشه بودم، در یک روستای دور افتاده در جنوب ایران، جایی که اصلا فکرش را نمی کنی هستند کسانی که اینجا هم زندگی می کنند. نزدیک یک ماه آنجا زیستم، با مردمش انس گرفتم، خاطره ساختم، درس گرفتم، تجربه پیدا کردم، سختی کشیدم، خدا را آنجا هم دیدم. خندیدم و گریه کردم. 
این که می گویند مردم حنوب مهمان نواز هستند اصلا یک حرف الکی نیست باید بروی آنجا ببینی، از نزدیک بچشی تا بفهمی معنای مهمان نوازی چیست طوری که از شدت نواختشان اشک در چشم هایت جمع می شود. فقیر ترین مردمشان آنچنانی ترین سفره ها را برای مهمان می اندازند با بهترین خوراکی ها از تو پذیرایی می کنند اصرار می کنند پیششان بمانی و در این اصرار ذره ای تعارف الکی نمی یابی.
محله ای سنی نشین بود، در روز پنج بار اذان می گفتند و مردم پنج بار برای اقامه نماز به مسجد می رفتند. خانه ها پر از صدا و هیاهوی بچه بود. آشنایان هر روز با هم رفت و آمد می کردند. آنجا همه با هم غم و شادی مشترک داشتند. اگر دردی باشد همه با هم می کشند اگر شادی باشد همه در آن سهیم اند. یک بار که می رفتیم سمت دریا ماشینمان پنچر کرد و در فاصله ی زمانی کوتاهی پنج ماشین برای کمک به ما توقف کردند. در زندگی تک تکشان مشکلات عجیب و غریب و بزرگی میافتی ولی هیچ کدام از این مشکل ها خنده از لب این مردم بر نمی گرفت. زندگی اشان ساده بود، آرزوهایشان هم! عاشق باران بودند، اگر خبردار می شدند شیراز باران می آید همه سوار ماشین یک نفر می شدند و تا شیراز می رفتند که باران را ببینند. در حیاط خانه ها نخل بود و درخت لیمو می توانستی خرمای تازه از کف برداری هم لیموی تازه از درخت بچینی. همه یکدیگر را به اسم صدا می کردند، خانم و آقا در کار نبود، خواهر برادر بودند همه. از قضا خطه ی عشق خیزی هم بود، دختر و پسر هایش عشق های لیلی و مجنون واری را تجربه می کرند و به عشقشان هم می رسیدند و خوشبخت می شدند از بس که پاک و ساده دل بودند خدا هم نگاهشان می کرد. سید هاشم دوسال برای به دست اوردن دل مریم تلاش کرده بود و حالا دو فرزند سید داشتند و خوشبختی در زندگی اشان موج می زد. مهران هفت سال برای به دست آوردن میترا تلاش می کند و حالا یک پسر دارند. مروان و ماریا عشق زبانزد و معروفی داشتند، هر دو خاطر خواه هم بودند اما چون مروان چیزی نداشت و پولدار نبود مادر ماریا مخالفت می کرد تا اینکه ماریا از عشق مروان در بستر بیماری می افتد و شروع می کند بیست و یک شب برای خدا نامه می نویسد و هر روز آرزویش را برای خدا تکرار می کند. روز بیست و یکم مادر ماریا اجازه  خواستگاری می دهد، مروان و ماریا بهم می رسند و عقد می کنند. بعد مروان هر روز بیشتر و بیشتر تلاش می کند و حسابی کار و بارش می گیرد رستوران می زند. عشق های پاک و بی شیله پیله ای داشتند...
بی بی آمنه، خانم سیدی بود که از سن تکلیفش به بعد هیچ مرد نامحرمی نه صورت او را دیده بود نه صدایش را شنیده بود. می گفتند مستجاب الدعوه است واقعا هم بود! زندگی جالبی داشت همسرش سید رضوی بود. اسما سنی بودند و رسما شیعه. نام پسرشان سید حسین بود. دقیقا مثل زن های اصیل عربی زندگی می کرد، کنیز داشت و هرجا که می رفتند کنیزشان را با خودشان می بردند. خیلی خاکی تر متواضع تر از چیزی بود که فکرش را می کردی سریع با تو گرم می گرفت و می خندید. الهام گفت به بی بی بگو برای مشکلاتت دعا کند، بی بی نگای به من کرد و خندید و گفت: نه ماشاء الله الناز خانم هیچ مشکلی ندارد حالش خوب است. الهام که از اتاق بیرون رفت از من پرسید: چرا ازدواج نمی کنی؟ چند سالت هست؟ گفتم: پیش نیامده چند وقت دیگر بیست و دو ساله می شوم. گفت خواستگاری داری؟ گفتم: بله! گفت: خانه هم آمده اند؟ گفتم: بله! گفت: کسی را دوست داری؟ من خندیدم و سکوت کردم...
مصطفی حافظ، حافظ کل قرآن پیش نماز مسجد بود، سی و پنج سالش بود و سه تا زن داشت با خانم های بیوه و شوهر ندار ازدواج می کرد و پنج تا بچه هم داشت دنبال زن چهارم بود! وقتی می دیدی اش اصلا فکر نمی کردی این همانی باشد که راجبش شنیده ای. شبیه پسر های مجرد و خوش اخلاق و جنتملمن بود. قرآن می خواند با صدایی بهشتی...
سامان از یک خانواده ی پولدار، دانشگاه رفته بود و درس خوانده بود. ماشین و امکانات و خانه داشت همه دختر ها عاشقش بودند، مقید به چیزی نبوده، نه نماز نه روزه نه خدا نه پیغمبر، مشروب هم می خورده و برای خودش عشق و صفا می کرده. بعد ترها پدرش ورشکست می شود و بدهکار، به زندان می افتد و زندگی اشان از این رو به آن رو می شود. در اوج همه ی این بی پولی و سختی ها مادر بزرگ سامان بدحال می شود و در بیماستان وصیت می کند که یک فیش حج واجب دارم و آن را می خواهم  به عروسم یدهم، یعنی مادر سامان! و مادر سامان دقیقا وقتی که آه در بساط نداشته اند می رود حج واجب و حاجیه می شود. آنجا دعا می کند که سامان سربراه شود، باز می گردد. آن  سال ماه رمضان سامان سی روز روزه می گیرد، نماز می خواند، ریش می گذارد و همه می فهمند دعای گل ناز در حق پسرش اجابت شده. سامان توبه می کند، دست از همه چیز می شوید و می ایستد در یک نانوایی کار می کند. آدم های زیادی می آیند به او پیشنهاد کار و مغازه و شراکت می دهند، -سامان از معدود مهندس های آن روستا است- اما او دست رد به سینه ی همه ی آن پیشنهاد ها می زند و می گوید می خواهم همین جا دور از قیل و قال دنیا کار کنم و یک لقمه نان حلال به دست بیاورم. بعد سامان شروع می کند راجب دین و اسلام کتاب خواندن و سرچ کردن و مطالعه کردن. تصمیم می گرد مبلغ مذهبی شود. من سامان را ندیدم تنها ماجرایش را شنیدم وقتی من آنجا بودم سامان رفته بود سفر، چند ماه چند ماه به روستای های اطراف می رفت و دین را برای مردم تبلیغ می کرد، کمکشان می کرد، زمینشان را شخم می زد، برایشان خانه می ساخت، وقتی از سامان می پرسیدند که چرا این کار ها را می کنی؟ می گفت باید یک جوری جبران گذشته ی خرابم را بکنم.
حرف هایم تمام نشد اما این پست تمام شد. حرف برای گفتن بسیار است اما ترجیح دادم جذاب ترین تکله های سفرم را جدا کنم و بنویسم که بعد ها بیایم بارها بخوانم و کیف کنم...
راستی یادم رفت بگویم آنجا به آدم هایی که از شهر می آمدند می گفتند سرحدی!   

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :