تبلیغات
طرف ما شب نیست - من الغریب الی الحبیب
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...
من الغریب الی الحبیب
چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 17:02 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

دوست دارم با تو زندگی کنم، دوست دارم همواره با تو باشم، اما افسوس که نمی توانم! دوست دارم سرگردان در صحن هایت بچرخم، هوای حرم را نفس بکشم، هر روز با تو بیدار شوم هر روز چشمانم را رو به گنبد تو باز کنم، هر روز چشمانم را رو به ضریح تو ببندم. دوست دارم گوشه ای از صحن تو اتراق کنم، برای خودم زندگی کنم، فارغ از دنیا و هرچه غم در آن است. مثل درویشی در شبستان حرم بیاسایم و هنگام مرگم که فرا رسید دو سه کاشی، سنگ های کف صحن را به اندازه ی قبرم بکنم و در آن بخوابم و جان بدهم، کنار تو بمیرم. آری دوست دارم کف صحن تو مدفون شوم و آخرین چیزی که از نظرم می گذرد چراغ های سبز حرم عباس (ع) باشد و نجف و کاظمین و سامرا مشهد و شش گوشه ی خود تو...

امام زمان عج من را می بیند ولی من او را ندیده ام باورت می شود؟حتی دیگر به خودم اجازه نمی دهم به کسانی که او را دیده اند غبطه بخورم. خوشحال می شوم که کسانی او را می بینند، او را یافته اند، او را درک کرده اند، ولی من روز به روز از او دور شده ام.

من خیلی تنها هستم! هر روز خیلی چیز ها به من آموخته می شود و من برخی از آن ها را یاد نمی گیرم و به آن چیزهایی هم که یاد گرفته ام عمل نمی کنم! من از تو دورم، اگر کنار تو بودم....، وقتی کنار تو بودم احساس می کردم سرشار از انرژی و انگیزه هستم، همه چیز آسان بود، حتی من هم آسان بودم، فکر می کردم هر صد سال دیگر هم که لازم باشد می توانم زندگی کنم، هم اگر همین حالا بگویند: بمیر! بمیرم، در کنار تو تمام استعداد های من شکوفا می شد و من هر نوع توانایی را در خودم می یافتم. هیچ چیز محال نبود، هر غیر ممکنی ممکن می نمود، اصلا هیچ چیز آن قدر ها مهم نبود اگر خواستنی بود تنها برای این بود که بشود با تو بود، برای تو بود. با حرف های تو همه چیز دست یافتنی بود، علم، ایمان، تقواگ شعور، غنا، آموختن. من در کنار تو از هوش و حافظه سرشار می شدم، خوب یاد می گرفتم، خوب عمل می کردم شاد بودم، رضایت دورنی داشتم. رویا هایم را تو به واقعیت مبدل کرده بودی، من با تو پر از شور و شوق بودم، برای تغییر یک زندگی، برای آفرینش یک دنیای جدید، پرداختن به یک رویای قشنگ. من آن روزها که با تو بودم هر روز مانند نوزادی که از مادر متولد شود از گناهان پاک بودم، اما افسوس.... آن روز ها در گوش من فقط بانگ رحیل نواخته می شد، این که باید رفت، باید کاری برای خود کرد راه دور است و وقت تنگ و توشه اندک. اما پدر تو در مسجد کوفه به من گفت: آدمی در این مسجد حزن و اندوهش از بین می رود و من آن موقع نگاه به سمت گنبد مسلم (ع )کردم، مسلمی که گوشه ی مسجد آرام خفته بود، آرام و مظلوم و محزون و معنای صحبت پدر تو را نفهمیدم، دلم سوخت، اشکم جاری شد، دست به زانو گرفتم، احساس کردم کمرم بسیار درد می کند، بلند شدم که بروم گریه کردم و گفتم: بانگ رحیل نزدیک است! من بعد از تو به غصه های ناگواری دچار شدم به امتحانانی دشوار که مجال گفتنش نیست و ارزش عرضه کردن پیش تو را ندارد و تو خود همه را بهتر می دانی چرا که گویی خود تو هنگام برگشتنم آن لحظه که سرم را بر سنگ سفید پله ی درب ورود و خروج صحن تو گذاشته بودم و می گریستم و گریه می کردم و در دلم فریاد می زدم که نمی خواهم بروم! کجا بروم؟ نزد که بروم؟ چه کسی جز تو خریدار من است؟ چه کسی جز تو هوادار من است؟ دست به پشتم زدی و گفتی: برو،امام زمانت به همراهت! من رفتم، امام زمانم کجا بود؟

حسین! من با عقده های بسیار برگشتم، آن لحظه را اگر تو یادت نیاید، مهدی (عج) خوب یادش است، چون من عریضه ی دراز و طویلم را در مسجد امام زمان که در انتهای خیابان سدره المنتهی بود؛ خیابانی که مستقیم به حرم تو وصل می شد، نوشتم و آن را خادم مسجد برایم مهر پیچ کرد در حقم دعا نمود و من آن را داخل فرات پرتاب کردم. غروب بود، من آمدم که خود را برای اذان مغرب به نماز جماعت صحن تو برسانم، هم لبخند می زدم، هم محزون بودم. آن بار من خیلی خوب خیابان را حین آمدن پاییدم...

چقدر وقتی با تو بودم شیطان معنا نداشت اصلا نبود! وجود نداشت انگار!

من بسیار تنها هستم این بار تو سفارشم را به مهدی (عج) کن! همیشه او وساطت مرا نزد تو می کرد که مرا بپذیری، دعوتم کنی، این بار تو وساطت کن! تو بخواه که به من محل بگذارد، روزنه ی امیدی در قلبم روشن کند! که بتوانم ادامه دهم، بی تو ادامه دادن برایم بسیار سخت است!

من تنها هستم! به آن آقا زاده ای که از نسل شماست، در میان ماست، صدای من را برسان! به او بگو که می دانم همیشه با بهترین امکانات هم یک پله عقب بوده ام، پیشرفت کندی داشته ام، بگو!

گاهی می برم، رسما کم می آورم، اما می دانم که باید بتازم، باید این زندگی را به بهترین نقطه بکشانم، تو باید همراه من باشی! تو باید به من انرژی دهی، امید بدهی، انگیزه بدهی، تو باید به من بگویی مدام که امام زمان وجود دارد، من هم برایش مهم هستم به من امید دارد من را داخل آدم حساب می کند حتی اگر پس رفتم، عقب رفتم، عقلم کم، شده صبرم کم شده، حکمتم کم شده، بگو! من خسته نیستم! من اصلا خسته نیستم و هرگز به خودم اجازه نمی دهم دیگر این جمله را تکرار کنم، خستگی و ضعف مال دشمن است من خسته نمی شوم. بگو! من تلاش می کنم، تو دنیایم را به من برگردان! من دنیا را تکان می دهم! بگو بگو بگو

دلم برای صحن تو تنگ است! آن موقع که خودم نبودم، خواب بودم! با این دوری قطعا تمام می کنم، خواهم مرد، بگو به او بسیار نیاز دارم...


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
فاطمه جمعه 29 مرداد 1395 01:56
چه خوب شد بشر نوشتن را اختراع کرد و چه خوب شد من تو را یافتم و چه خوب شد که حس زیبایت اینطور جانم را صیقل داد الناز عزیزم...
الی ... پاسخ داد:
چه خوب می شود اگر بیشتر بشناسمت؛)
زهرا د چهارشنبه 27 مرداد 1395 23:42
الی کوچکم
الی کوچکم
بسیار با حرفهایت گریستم. بیشتر یاد خودم افتادم و ده روز ماه رمضان و مشهد بودنم خدا نصیبت کند
الی کوچکم خدا تورا وصال دهد و مرا و مارا
الی ... پاسخ داد:
نفسم به آخر آمد، نظرم ندید سیرش
به جز این نماند دل را، هوسی و آرزویی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :