تبلیغات
طرف ما شب نیست - ...
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...

بعضی وقت ها یک عمر برای یک چیزی برنامه ریزی می کنی، اشتیاقش را داری، هی تلاش می کنی، هی می دوی، بعد وقتی به دوقدمی اش می رسی، وقتی دو ساعت تا آن فاصله داری، می بینی انرژی ات صفر شده! واقعا با این که آنچه که می خواستی به وضوح پیش چشمت با شفافیت می بینی، حسش نیست دستت را دراز کنی برش داری! خسته ایی! خسته! چند سال یا چند ماه دویده ایی و حالا در نقطه ی اکنون ایستاده و به هدفت زل زده ایی

خیلی کوچک بوده؟ خیلی مسخره؟ خیلی مضحک؟ نمی ارزیده انقدر بدوی؟بی ارزش شده؟ حالا چه شده است که آن همه اشتیاق مرده و حتی نمی ارزد دستی دراز کنی و لمسش کنی! نمی دانم چه طور! نمی دانم چگونه! فقط می دانم همیشه باید برای این قسمت آخر انرژی ایی باقی گذاشت، باید انقدر خسته نبود باید یک چیزی بتپد، باید نگذاری به حالت تهوع منجر شود...

 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :