تبلیغات
طرف ما شب نیست - ...
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...

نمیخواهم با کلمات بازی کنم اینبار،میخواهم رک و پوست کنده حرف بزنم هراس ندارم از اینکه چه پاسخی ام خواهی داد.اگر نشد چشمانم را میبندم و بی آنکه به چشمانت نگاه کنم همه ی حرف های نگفته ام را که در حنجرم توده شده است را بازگو میکنم تا خلاصی عمیقی به من دست بدهد.  کار ندارم حرف هایم اثر بخش خواهد بود یا نه و حتی گمانم بیشتر این سو متمایل است که تو مثل هربارمثل هر صد هزار بارگذشته نمیفهمی حرف هایم را، قبول نمیکنی، دستت از استدلال خالی است جواب هایت فقط بوی احساس میدهند ونه عقل. اما بایست که با تو اتمام حجت کنم. دلایل ترک کردنت را یک به یک گوشزد کنم . این ها را برای تو نمیگویم تو دلیل سرت نمیشود برای خودم میگویم زدن این حرف ها مرا محکم تر میکند برای ترک کردنت برای اینکه خودم را راضی کنم که دیگر هیچ جای امید و نقطه ی بازگشتی نیست از قصد این حرف ها را میگویم تا مثل همیشه داد و بیداد راه بیاندازی و من بیشتر به خودم حق بدهم و تو دیگر هیچ دلیلی نداشته باشی راستش رابخواهی این یک تله است حتی اگر جوری بشود که دست روی من بلند کنی که بهتر میشود آنوقت تراژدی من کامل و عمیق تر میشود،میشود برگ برنده ای برای من راستش نمیخواهم هیچ چیز درست شود چون دیگر امیدی تدارم میخواهم حتی همه چیز خراب تر شود تا با خیال راحت گام های محکم  تری بردارم بروم که دیگر باز نیایم وبا قطعیتی از تو متنفر شوم نمیتوانم بگویم دوستت نداشتم نمیتوانم بگویم دوستم نداری ولی دوست داشتن احساسی تو مخرب من است .

اما تمام برنامه ریزی هایم تمام نقش هایی که چیده ام یک مشکل دارند یک نقطه ی ترس اینکه... اینکه تو یکدفعه هنجار شکنی کنی بشوی آن آدم خوب و منطقی اینکه پشیمان شوی آنوقت همه ی برنامه های من بهم میخورد غافلگیر میشوم در معذوریت گیر میکنم که بخواهم یک فرصت دیگر بتو بدهم انگار به دستانم دستبند میزنی وجدانم را قلقلک میدهی میترسم نکند یک وقت امیدوار شوم به اینکه اصلاح خواهی شد یک لحظه دلم بلرزد اراده ام را نشانه رود سست شوم و دوباره همان بدبختی گذشته کل ترس من این است که مطمئن نیستم نه به خودم نه به تو ،من گیر کردم تو باتلاق بودی مرا فرو کشیدی خودت هم فرو رفتی میترسم باز مظلومانه نگاه ام کنی میترسم چشم در چشم شویم من همیشه از چشم ها از نگاه ها میترسیدم اعتمادی بهشان نیست چشم ها سارقان خوبی اند بدجور میدزدند خاطرت را استدلال هایت را میترسم یادم بیافتد چقدر دوستت داشتم و این یادآوری همه چیز را بهم میریزد لعنت به خاطره ها که خوب آدم را به بازی میگیرند

وقتی شجاعت من خیلی کم است نه به اندازه ی ماندن نه به اندازه ی رفتن آن وقت تو برنده ای 

برچسب ها: داستان

91/10/22

 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :