تبلیغات
طرف ما شب نیست - وقتی شبیه گل بابونه بودی
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...

وقتی شبیه گل بابونه بودی...

وقتی همه چیز تو را خنده می آورد،

وقتی دست هایت کوچک و چشمانت پر برق بود،

الناز عزیزم

وقتی که هنوز هشت سال هم نداشتی،

چقدر تو را دوست می داشتم.

الناز عزیزم! وقتی که مثل هر دختر بچه ی خنگ دیگر صاف بودی،

وقتی اصلا شبیه الآنت نبودی،

حسادت بلد نبودی، 

وقتی آن قدر جسارت نداشتی که دلی را بشکنی،

و حماقت تو خلاصه در گل بازی بود،

زخمی جز زخم زانوی شیطنت نداشتی،

الناز عزیزم! چقدر دوستت داشتم.

وقتی که شب و روز هی برای بچه های فلسطین غصه می خوردی

الناز عزیزم! چقدر تو را دوست داشتم.

وقتی کز می کردی،

 بغض می کردی،

هر کس که تب می کرد...

دوان دوان دستمال خیس که آبش همین طور روی فرش چکه می کرد می آوردی،

وقتی دلت برای حلزون های کند می سوخت،

وقتی با شکلک های ملافه ی پتویت حرف می زدی،

الناز عزیزم...

دلخوشی تو این بود بالش را از این رو به آن رو بگردانی و خنکی اش کیفورت کند...

 ...

آنقدر گریستم که بقیه اش گم شد 

 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :