تبلیغات
طرف ما شب نیست - سفر نامه
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...
انگار چشم های خیس کسی ناشکیب بود...

من مانده ام با کلی پست سفارشی که باید به دست صاحبش برسانم

آخر دعا کردن برای دیگران که الکی نیست باید کسی باشی باید نمه آبرویی پیش خدایت داشته باشی باید صدایت به گوش خدا آشنا باشد

اما من هیچ نیستم

در تعجبم چرا با کمال اعتماد به نفس سرم را بالا میگیرم و میگویم باشد حتما حتما برایت دعا میکنم نکند خودم هم باورم شده خبری است؟

نه!اما خدای آسمان ها میداند که در دلم چه آشوبی به پا است نمیدانم با چه رویی باید دعا کنم

وقتی به یاد چشم های بچه ها میافتم دلم آتش میگیرد وقتی به زینب گفتم میروم کربلا چه جور پرید بغلم نگاه فروزان همین لحظه پیش چشمم است لبخند مبهمی بر لب هایش بود دست های لیلا را محکم تر از همیشه فشار دادم و بلند گفتم برای همه تان دعا میکنم. اما چرا گفتم؟نه بحث خسیس بودن و این حرف ها نیست بحث این نیست که حوصله ندارم و نمیخواهم برایشان دعا کنم بحث این است چگونه؟؟؟!

اما حس میکنم حسین (ع) آنقدر بزرگ است که به خاطر صدا و نیت این بچه ها هم که شده جواب میدهد مرا هم نگاه میکند

دلم پیش فاطمه هم هست الآن شلمچه است دوبار گفت خیلی خیلی دعا کن همسایه امان هم سپرده دوست های وبلاگی ام هم سپرده اند

احساس میکنم شانه ام سنگین است اما همین فرصت را غنیمت می شمارم این ارادت ها را از تهران با خودم میبرم نزد امام حسین و میگویم ببین چقدر خاطر خواه داری!پست چی میشوم و اجرت پیک بودنم را از عباس میگیرم

اشک هایم مثل دلم بی قرار شده اند بر صفحه ی کاغذ دایره های بزرگ و کوچک نقش میکنند

دلم چون پرنده ای شده است دوبال دارد بالی کربلا بالی هم پیش عزیزانم گیر کرده است به خصوص برادرم محسن صدایش در گوشم زنگ میزند میله های ضریح را آنقدر فشار میدهم تا حاجتش را بگیرم

آخ! یکی از بچه ها رویم را بوسید و از همی جا گفت زیارت قبول دلم لرزید آخر راجب من چه فکری میکنید؟

من که به خودم هیچ امیدی ندارم اما به صدای شما و به کرم آقای خودمان بسیار بسیار امید دارم.

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه میکردم...

در اتاق نیمه تاریک نشسته ام 21:30 است

نجف هستیم شهر علی (ع)

تصمیم ندارم نثر شاعرانه بنویسم در پی خلق اثر هنری و لفاظی نیستم میخواهم حال ساده ام را بگویم : سرم گیج و منگ است هنوز نتوانسته ام درست و حسابی با اقای خودمان صحبت کنم.فقط آمده ام یکسره گریه کرده ام و همین .کلمات در دهانم نمیچرخد زبانم قفل شده خواسته های که لحظه شماری میکردم برسم و تک تک شان را بخواهم برایم این لحظه بی ارزش شده اند هنوز برای خودم دعایی نکردم به جز نماز های واجب و دو رکعت نماز قضا چیزی نخوانده ام ولی تا دلت بخواهد گریه کردم عجیب و غریب گریه هایی که حتی خودم هم انتظارش را تداشتم

گفتم که هنوز سخن بسیاری با آقایمان نگفته اما احساس میکنم خیلی چیز ها گفته ام

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

کرب و بلا 

در اینجا چه کسی میداند که خوب بودن 

در سطح بالاتر از زندگی و مردم و "روزمرگی"

با عالی ترین زیبا بودن ها یکی میشود

در هم میامیزد و بعد در آن جا 

آنجا که دست کوتاه بلند ترین احساس ها هم 

به زحمت به آستانه آن میرسد

در آن قله بلند عالی ترین معراج های روح های فوق العاده 

خوبی ها از عالی ترین زیبایی ها نیز زیبا تر میشوند 

چنان که زیبای ها در آن جا 

                             از آسمانی ترین و مقدس ترین خوبی ها خوب تر 

و همینطور تا بی نهایت...!

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم/گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

حرف های ما هنوز ناتمام 

تا نگاه میکنی:

وقت رفتن است 

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی 

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان 

           چه قدر زود

                              دیر میشود!

91/12/24
 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :