تبلیغات
طرف ما شب نیست - کشاند خویشتن را همچو مستان دست بر دیوار
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...

یک لحظه احساس کردم چقدر ناتوان شده ام! من و چرخ خرید وسط فروشگاه، هاله ایی از درد در پیشانی ام پخش بود، چادرم از سرم روی شانه هایم افتاده بود، احتمالا قوز هم کرده بودم. من آن وسط به دنبال انرژی از دست رفته ام با اصابت چرخ های خرید مردم به قوزک پایم، با رد شدن هایشان از روی چادرم بی آنکه عذرخواهی ایی از زبانشان شنیده شود، خودم را درمانده می یافتم! کمی طول کشید تا جمع و جور شوم، تا چادرم را از زیر چرخ ها بیرون بکشم و خاکش را بتکانم،

با خودم گفتم چقدر ناتوان شده ام
 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :