تبلیغات
طرف ما شب نیست - گمشده
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...
نمی خواهم شعری بسرایم از نبودنت

تنهایی کوهی از کلمه وام می دهد

و من این کلمه ها را نمی خواهم

حتی اگر بشود بهترین شعر دنیا

قرار نبود من شاملو و فروغ باشم و نبودنت را به سطر آورم

من شاعر نیستم

نمی خواهم باشم

این تعلیم خوبی نیست

این درس زندگی را دوست ندارم

درس شاعری را دوست ندارم

قافیه ی آه را نمی خواهم

وزن دلتنگی سنگین است برایم 

ردیف هایم جور نمی شود

چشم های تو حالم را بهم می ریزد

می ترسم به تو فکر نکم می ترسم یادم برود 

و می ترسم به تو فکر کنم میترسم تمام شوی 

تکرار شوی آنقدر که دیگر حوصله ام نیاید فکر کنم 

چشم هایت برای آخر شب ذخیره می کنم

و یادت را به جیره می کشم

کلمه ها دارند سرازیر می شوند

از چپ و راست مغزم کلمه می ریزد

پیشانی داغم را گذاشته ام روی دست های خنک تو 

تو حتما آمده ایی 

که من این حس را دارم

دلم شور میزند

می ترسم اما باز بروی 

باز رهایم کنی

باز قبل اینکه به دنیا بیایم

سر راهم بگذاری و بروی

اینجا توی بیابان دارم می دوم

از دور آب می بینم 

به خودم اجازه نمی دهم فکر کنم سراب نیست

پاهایم تاول زده 

پس حتما باید سراب باشد

صورتم سرخ شده دانه های عرق و اشک در هم آمیخته

آن لحظه که داشتی می رفتی و گفتی خوش بگذرد 

چقدر از تو متنفر شدم

دلم که تنگ می شود برایت 

خودم را یاد آن لحظه می اندازم تا از تو متنفر شوم

راستی که بهترین راه علاج درد واندوه نفرت است

اشک هایم را پاک می کنم یا عرق صورتم را یادم نیست

ولی می دانم نزدیک است 

آخر خاطره نزدیک است

همین جا ها بود که پشیمان شدی و رفتی 

بدنم دارد درد می کند 

می خواهم بخوابم روی ریگ های داغ بیابان

تا بیایی رد شوی! دلت به حال من بسوزد

ولی تو رد نمی شوی 

تو در خاطره ی قبلی تمام شدی

همین جا ها بود گه دیگر کمرنگ شدی 

ودیگر هیچ چیز یادم نیست

بالشم خیس است 

دانه های اشک و عرق آمیخته اند

همان بهتر نمی خوابیدم

92/6/8

 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :