تبلیغات
طرف ما شب نیست - از من رگ جان بریده بادا
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...
می دانی!در این شب نا آرام 

                         پلک هام 

هیچ روی هم نمی تابد

آهسته و خسته ام

اما قلب صنوبری ام 

چون کودکانی که بار نخست است به دستشان جوجه نهاده ایی

در جوش و خورش

لرز بر بازو هایم می پیچد

و دست مهربانی نیست 

تا در رفت و آمد نوازش 

         تسلی ام دهد

در طرفه اضطراری که راه گریزش نمی دانم

به سان پادشاهی که فره ی ایزدی اش به باد رفته باشد

به حال سلیمان آن دمادم که صخر انگشتری اش بربود!

آری بیایید! بیایید! در چشمان بی فروغ من نظاره کنید!

که تماشای روزگار من خالی از تفریح نیست

من اندوهگن نشسته ام!

و قریحه ی خداداد بر آنم می دارد تا سطر ها نقش کاغذ کنم!

و حتی نیست دستی 

که در رفت و آمد نوازش بر سرم 

                          خواب بربایدم.

 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :