تبلیغات
طرف ما شب نیست
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو...
...
شنبه 4 دی 1395 ساعت 21:14 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

نمی دانم شاید هم مردم، شاید امشب از غصه مردم! کسی چه می داند؟!


...
جمعه 26 آذر 1395 ساعت 22:51 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری

قربان سرت!

بگذر و بگذار بمیرم!


...
جمعه 26 آذر 1395 ساعت 22:10 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

از خودم می پرسم مگه از این بدترم می شد؟

جواب این است:

بله می شد!


...
جمعه 26 آذر 1395 ساعت 22:03 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

سیب زمینی های آبپز مانده در یخچال را به کوکو تبدیل کردم تا از گشنگی نمی ریم. چایی نبات هم شاید حال آدم را جا بیاورد.


...
جمعه 26 آذر 1395 ساعت 22:02 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

عجب روز بدی بود امروز، چی فک می کردیم چی شد!


تن پروری
پنجشنبه 25 آذر 1395 ساعت 23:16 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

دارم پاستیل با هات چاکلت می خورم، ای خداااا چقد خوشبختم:))))


عاقبت ما را بدان سر رهبر است:)
پنجشنبه 25 آذر 1395 ساعت 10:38 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )
عطیه عاشق رحیم بود، از عشق رحیم رنگ به رخ نداشت، نماز حتی نمی توانست بخواند قامت که می بست بسم الله الرحمان الرحیم را که می گفت های های می زد زیر گریه و دیگر نمی توانست ادامه بدهد. رحیم هم از قرار معلوم عطیه را دوست داشت ولی صبر کرد تا عشق کار خودش را انجام بدهد. رحیم پسری مقید به تمام موازین شرع بود و عطیه اگرچه نماز و روزه را در دستور کار داشت  اما پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست بود. عطیه عاشق نجابت و حیای رحیم بود عاشق سر به زیری اش، غیرت و مردی اش. رحیم هم آدم شناس بود انگار می دانست عطیه دختر پاکی است حالا یکم کار هایش شبیه رحیم نبود! عطیه خبردار شده بود که رحیم می خواهد از ایران برود او هم شروع کرد همه کارهایش را راست و ریس کند تا دنبال رحیم برود. عطیه برای به دست آوردن رحیم راهی جز توسل و تقرب به خدا ندید گفت دیگر با هیچ آقایی صحبت نمی کنم تا خدا رحیم را به من بدهد واقعا هم نکرد. برای دختری مثل او چنین چیزی واقعا سخت بود! امامزاده های مختلف می رفت دعا می خواند. من از حال و روز عطیه با خبر بودم رحیم را هم می شناختم یک روز که رحیم را دیدم بحث را کشیدم به جایی که از عطیه بگویم گفتم یکی از دوستانم عاشق مردی شده که ظاهرا عشق کار خودش را کرده و دارد او را می سازد رحیم می دانست که را می گویم می دانست عطیه او را می خواهد گفتم با هیچ ااقایی حرف .... چشم های رحیم برق زد! 
در این قسمت از ماجرا رحیم عقده ای بازی در نیاورد، از احساسات عطیه سواستفاده نکرد مثل یک مرد چند روز بعد به خواستگاری عطیه رفت. بعد عقد که دیدمشان عطیه محجبه شده بود و صورتش می درخشید راستی که با حجاب زیبا تر بود. 
حالا فردا شب میلاد پیامبر عروسی اشان است. من هم دعوتم! و در دلم یک خوشحالی عمیقی برای این دو نفر احساس می کنم عطیه نمونه بارز شخصی بود که من به چشم خودم دیدم عشق او را ساخت، روحش را بزرگ کرد وسعت بخشید. و رحیم نمونه بارز جوانمردی بود که رحیمانه صبوری کرد تا از عطیه زنی درخور شان بسازد.


پی نوشت: خدایا، خداوندا! اگر عشقی هم نصیب آدم می کنی از آن ها باشد که آدم را بهتر می کند، خیلی بهتر...

...
چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت 23:13 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

اگر بگم که از خوشحالی نمی تونم بخابم، دروغ نگفتم!


...
چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت 22:51 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

اتفاق خوب زندگی ام!

ممنون که افتادی:)


دوست یا دشمن؟
چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت 22:04 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

انسان هر چیزی را می تواند بازگو کند، مگر زندگی واقعی خودش را، همین امر غیر ممکن است که محکوممان می کند آن چیزی باشیم که همراهانمان می بینند و باز می تابانند. آن هایی که وانمود می کنند مرا می شناسند، کسانی که خود را دوست من می دانند و نمی گذارند تغییر کنم، هر معجزه ای را نمی توانم بازگو کنم، آن رویداد بیان ناشدنی را که نمی توانم اثبات کنم نابود می کنند، تنها برای آنکه بگویند: من تو را می شناسم!


حتی شما دوست عزیز!
چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت 20:05 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

لذتی که در بلاک کردن هست، در بلاک نکردن نیست:)


هووووراااا
چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت 19:07 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

کیک پختم:)


برچسب‌ها: خوشمزه ,

در غیبت همه بیهوده ها
سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت 22:23 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

بیا با هم بنشینیم و حرف نزنیم

با هم بنشینیم و به هم نگاه کنیم

با هم بنشینیم و سکوت کنیم

با هم و فقط حضور یکدیگر را

و غیبت همه بیهوده ها را احساس کنیم

برعکس همیشه

که همیشه غیبت یکدیگر را احساس می کنیم و حضور بیهوده ها را...


...
سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت 17:57 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

خیالت از تو با ما ساده دل تر بود...


در خزانه توست!
دوشنبه 22 آذر 1395 ساعت 21:52 | نوشته ‌شده به دست الی ... | ( نظرات )

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن

که این مفرح یاقوت در خزانه توست!


+حافظ




 
صفحات
نویسندگان
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :